|
ما زاده شدیم تا دوست بداریم کسی را که زخمی بر قلبمان ایجاد نمود
|
همه ی این روزهای بودن،
مثل زمزمه های آرام ،برای لالایی های ِ فرتوت ِ یک خواب قدیمی،
کهنه شده بودم!
و لبریز از سرزنش های تکراری یک حس ِ درون!
که مدام وسوسه ی بی حسی را به رخ ِ دردهایم می کشید!
همیشه می دانستم دچار تب ِ بی حسی ام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی کمی نبودن ،به قدر تمام بودنهای عادت شده تازه و بکر است
گاهی کمی که نباشی می فهمی چقدر بودنت خوب است یاچه اندازه آزار دهنده
می فهمی کسی برایت دلتنگی می کند یا سراغت را تنها روزمرگی های دست نخورده خواهند گرفت.
باران می بارد
همه جای این شب،
پر از عقیده ی ابر است!
قداست ِ شیشه ها ،
بار دیگر چهره می شوید!
با من ،
از این دریچه ی زلال،
به سمت ِ طراوت ِ صبح نگاه کن...
*****
هر از چند گاهی،
ناخواسته مچاله می شوی...
دلم گرفته ...شاید خاصیت امروز همین است
با حجم ِ خالی ِ آغوش قاصدکها یکیست !
تو ،
نمی خواهی هر بار،
کمی از "خودت" برایم بیاوری!؟
و اندکی دلواپسی را
از نبض ِ چشمهای به راهم ،کم کنی؟
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای میرسی
که ماه را بر لبانت مینشاند
****
باران می بارد و من دارم به تو فکر میکنم
کنارم باش،
پهلوی ِ تنیدن ِ لحظه های هرس نشده ام
کنارم باش،
وقتی که دستهایم دچار ِ تناوبی تهی شده اند
حرفهایم را در خطوط ِ منحنی ِ چهره ات جا گذاشته ام
و هر چه باقیست ،
زیر نویس هاییست از لبخندت...
چهگونه میشود به خانهی تو رسید وقتی زمین ایستگاهِ متروکی بیش نیست؟!
بهار
بیتو
نیامده رفت.
مجالِ زندگی آیا
تا بهارِ دیگر هست؟
درزمستانی که بی هنگام آمده بود
وابرهایی که ناغافل،
تو
بهاررابه پنجره ام هدیه کردی
وماه مهربان را
به دست هایم.
*
حالاکجامانده ای
دوباره بیایی کنارپنجره ام
بگویی:سلام،
بهارآورده ام،نمی خواهی؟!
*****
نگران نباش من میدانم چگونه با حسرت نبودنت تا کنم
فقط برایم بنویس هنوزمیخندی
…
دلم لک زده برای یک عاشقانه ی آرام که مرا بنشانی بر روی پاهایت و بگذاری گله کنم
از همه این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند
دلتنگی را بهانه کنم ، سرم را پنهان کنم در گودی گلویت و تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...
می بینی ؟ گاهی حرفام وزن نداره ! ریتم نداره! آهــــــنگ نداره!
امـــــــــا
خوب گوش کن
درد داره ...! درد ... درد ... درد..
غم فراوان است
هنوز چشمِ امیدم
به لطفِ باران است
****
یعنی من نمیتونم توضیح بدم چه احساسی نسبت به بارون دارم...
نسبت به این هوا...
نمیتونم بگم چیو تو من زنده میکنه این هوا...یه چیزی بیشتر از احساس
یه حس عجیبی دارم
مث ِ درختی که شاخه هاش سبک شدن!
نه اینکه برگهاش ریخته شده باشه! نه!
نه اینکه شاخه هاشو بریده باشن !نه!
سبک ، مثِ وقتایی که هرس شده باشی از یه عالمه حرف ِ جامونده توی ذره ذره ی دلت!
کاش می تونستم الان برم بیرون و این سبکی رو بسپارم به هوای سرد امشب !
توی تاریکی قدم بزنم و برم و برم ....
کسی هم نباشه که بگه: " کجا؟؟؟؟ "
کسی هم نباشه که بگه :"منم بیام؟؟؟؟"
کسی نباشه بگه:" زود برگرد"
کاش می تونستم برم بی خیال ِ سرما و خونه و خواب و خستگی و .....
حس ِ خیابون گز کردن دارم تا صبح!!
بدون شال گردن و بلوز !
گم بشم تو روح پاییز و شب هاش....
شاید تو هم مث ِ من، بزنی بیرون......!
من اشتباه آمده ام
تمام این راه را!
حالا هرچقدرهم که برگردم
هرگز ،دوباره
به تو نخواهم رسید!
گوش کن عزیزکم
این صدا،
صدای تلنگر باران به شیشه است
وشرشرآب از ناودان ها
هوا چه لطیف است .
این منم با تنی خسته
از غربت
وسرگشته جاده ای بی انتها
این منم تنها
به زیردرختان شهر غریب
در این باران
وخیال تو
باران چه دلنواز می نوازد
عطش من به تو
به قطره اش افزون میشود
باران می بارد
وبه خاطرم می آید
حکایت
عشق واشک ولبخندمان
باران
مرا با یاد تو یگانه می کند
آسمان می گرید ومن
غرق در توام...
کمی نگاهم کن !
دوباره اعتراف خواهم کرد.
هر بار که چشم در چشم بشویم
اعتراف خواهم کرد که
"دوستت دارم"
*****
حالا سالهاست که میگويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بیگريه نمیماند،
میگويند سرانجام باد میآيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی میرود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه میآيد،
میآيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
هی آسهآسهی آسوده!
من که فقط همين قدر ستارهی سربسته دارم
تو هم برو چند چراغ شکسته بياور
بعد روياهامان را روی هم میريزيم
اولِ روشنايی راه میافتيم
میرويم يک طرفی که ترانه هست
خواب هست
هوای خوش و طعمِ بوسه و بارنِ تَنْدُرست ...!
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز میشود حتما ...!
روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلیها میگفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بیکسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!
حالا هنوز هم میشود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمهی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگیهای ما میگذرد.
ما بايد پيالههامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند
از راه کـه آمـدی،
ابـر ها را به اینـجا دعـوت کـن؛
یـک نفـر از تـشنگی فنـچ هـا خسـته اسـت..
یک نفـر دلـش "بـــــــاران" میخواهـد!
****
تومي
روي
درغبارراه
گم مي شوي
بي
كه پياله ي آبي نوشيده باشي
من
مي مانم
درازدحام
عابران له مي شوم
بي
كه تشنه گي ام را
كسي
ديده باشد.
هميشه
همين است
تومي
روي سمت خواب هاي آسمان
من
مي مانم
درحسرت يك سلام آشنا.
حالابيادوباره
سكه بيندازيم
شايداين
بار
من
براي چيدن شكوفه هابروم!
تو را
خدا نمی خواهد که برگردی
وگرنه
آمدن نه بال می خواهد
باران باشد
یک خیابان بی انتها باشد ....
به دنیا می گویم .... خداحافظ !