تبليغاتX
وبلاگicon
يه حـــرف تــــازه
ما زاده شدیم تا دوست بداریم کسی را که زخمی بر قلبمان ایجاد نمود



همه ی این روزهای بودن،

مثل زمزمه های آرام ،برای لالایی های ِ فرتوت ِ یک خواب قدیمی،

کهنه شده بودم!

و لبریز از سرزنش های تکراری یک حس ِ درون!

که مدام وسوسه ی بی حسی را به رخ ِ دردهایم می کشید!

همیشه می دانستم دچار تب ِ بی حسی ام.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی کمی نبودن ،به قدر تمام بودنهای عادت شده تازه و بکر است

گاهی کمی که نباشی می فهمی چقدر بودنت خوب است یاچه اندازه آزار دهنده

می فهمی کسی برایت دلتنگی می کند یا سراغت را تنها روزمرگی های دست نخورده خواهند گرفت.


+ تاریـــــــخ 91/02/15 ساعــــت 13:12نویــــسنده نیلوفر

باران می بارد

همه جای این شب،

پر از عقیده ی ابر است!

قداست ِ شیشه ها ،

بار دیگر چهره می شوید!

با من ،

از این دریچه ی زلال،

به سمت ِ طراوت ِ صبح نگاه کن...


*****



هر از چند گاهی،

ناخواسته مچاله می شوی...

 

دلم گرفته ...شاید خاصیت امروز همین است



+ تاریـــــــخ 91/02/06 ساعــــت 18:51نویــــسنده نیلوفر
حجم این دلتنگی،

با حجم ِ خالی ِ آغوش قاصدکها یکیست !

تو ،

نمی خواهی هر بار،

کمی از "خودت" برایم بیاوری!؟

و اندکی دلواپسی را

از نبض ِ چشمهای به راهم ،کم کنی؟


IMG4UP

کسی با من است ، کسی با همه من !
+ تاریـــــــخ 91/01/24 ساعــــت 20:42نویــــسنده نیلوفر |
نه

همیشه برای عاشق شدن

به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می‌رسی

که ماه را بر لبانت می‌نشاند


****

باران می بارد و من دارم به تو فکر میکنم



+ تاریـــــــخ 91/01/11 ساعــــت 17:21نویــــسنده نیلوفر

کنارم باش،

پهلوی ِ تنیدن ِ لحظه های هرس نشده ام

کنارم باش،

وقتی که دستهایم دچار ِ تناوبی تهی شده اند

حرفهایم را در خطوط ِ منحنی ِ چهره ات جا گذاشته ام

و هر چه باقیست ،

زیر نویس هاییست از لبخندت...




چه‌گونه می‌شود به خانه‌ی تو رسید وقتی زمین ایستگاهِ متروکی بیش نیست؟!


+ تاریـــــــخ 91/01/08 ساعــــت 21:49نویــــسنده نیلوفر

بهار

بی‌تو

نیامده رفت.

مجالِ زندگی آیا

تا بهارِ دیگر هست؟


IMG4UP



درزمستانی که بی هنگام آمده بود

وابرهایی که ناغافل،

تو

بهاررابه پنجره ام هدیه کردی

وماه مهربان را

به دست هایم.

*

حالاکجامانده ای

دوباره بیایی کنارپنجره ام

بگویی:سلام،

بهارآورده ام،نمی خواهی؟!

*****

نگران نباش من میدانم چگونه با حسرت نبودنت تا کنم


فقط برایم بنویس هنوزمیخندی

+ تاریـــــــخ 90/12/29 ساعــــت 18:5نویــــسنده نیلوفر |
سه سال پیش درست همین روز و همین ساعت بود که برای اولین بار دیدمت اما حالا


دلم لک زده برای یک عاشقانه ی آرام که مرا بنشانی بر روی پاهایت و بگذاری گله کنم

از همه این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند

دلتنگی را بهانه کنم ، سرم را پنهان کنم در گودی گلویت و تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...


+ تاریـــــــخ 90/12/20 ساعــــت 16:0نویــــسنده نیلوفر
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست.



می بینی ؟ گاهی حرفام وزن نداره ! ریتم نداره! آهــــــنگ نداره!

امـــــــــا

خوب گوش کن

درد داره ...! درد ... درد ... درد..


+ تاریـــــــخ 90/12/15 ساعــــت 21:48نویــــسنده نیلوفر
اگرچه در دلِ این خاک

غم فراوان است

هنوز چشمِ امیدم

به لطفِ باران است

****

یعنی من نمیتونم توضیح بدم چه احساسی نسبت به بارون دارم...

نسبت به این هوا...

نمیتونم بگم چیو تو من زنده میکنه این هوا...یه چیزی بیشتر از احساس


IMG4UP

یه حس عجیبی دارم

مث ِ درختی که شاخه هاش سبک شدن!

نه اینکه برگهاش ریخته شده باشه! نه!

نه اینکه شاخه هاشو بریده باشن !نه!

سبک ، مثِ وقتایی که هرس شده باشی از یه عالمه حرف ِ جامونده توی ذره ذره ی دلت!

کاش می تونستم الان برم بیرون و این سبکی رو بسپارم به هوای سرد امشب !

توی تاریکی قدم بزنم و برم و برم ....

کسی هم نباشه که بگه: " کجا؟؟؟؟ "

کسی هم نباشه که بگه :"منم بیام؟؟؟؟"

کسی نباشه بگه:" زود برگرد"

کاش می تونستم برم بی خیال ِ سرما و خونه و خواب و خستگی و .....

حس ِ خیابون گز کردن دارم تا صبح!!

بدون شال گردن و بلوز !

گم بشم تو روح پاییز و شب هاش....

شاید تو هم مث ِ من، بزنی بیرون......!


+ تاریـــــــخ 90/12/06 ساعــــت 20:48نویــــسنده نیلوفر

من اشتباه آمده ام

تمام این راه را!

حالا هرچقدرهم که برگردم

هرگز ،دوباره

به تو نخواهم رسید!

توهرروز از من دور تر می شوی

+ تاریـــــــخ 90/12/05 ساعــــت 12:6نویــــسنده نیلوفر

گوش کن عزیزکم
این صدا،
صدای تلنگر باران به شیشه است
وشرشرآب از ناودان ها
هوا چه لطیف است .
این منم با تنی خسته
از غربت
وسرگشته جاده ای بی انتها
این منم تنها
به زیردرختان شهر غریب
در این باران
وخیال تو
باران چه دلنواز می نوازد
عطش من به تو
به قطره اش افزون میشود
باران می بارد
وبه خاطرم می آید
حکایت
عشق واشک ولبخندمان
باران
مرا با یاد تو یگانه می کند
آسمان می گرید ومن
غرق در توام...


آپلودسنتر آپ98
+ تاریـــــــخ 90/11/28 ساعــــت 22:23نویــــسنده نیلوفر |

کمی نگاهم کن !

دوباره اعتراف خواهم کرد.

هر بار که چشم در چشم بشویم

اعتراف خواهم کرد که

"دوستت دارم"

*****

حالا سالهاست که می‌گويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بی‌گريه نمی‌ماند،
می‌گويند سرانجام باد می‌آيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی می‌رود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه می‌آيد،
می‌آيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!


هی آسه‌آسه‌ی آسوده!
من که فقط همين قدر ستاره‌ی سربسته دارم
تو هم برو چند چراغ شکسته بياور
بعد روياهامان را روی هم می‌ريزيم
اولِ روشنايی راه می‌افتيم
می‌رويم يک طرفی که ترانه هست
خواب هست
هوای خوش و طعمِ بوسه و بارنِ تَنْدُرست ...!


اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز می‌شود حتما ...!


روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلی‌ها می‌گفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بی‌کسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!


حالا هنوز هم می‌شود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمه‌ی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگی‌های ما می‌گذرد.
ما بايد پياله‌هامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند

+ تاریـــــــخ 90/11/24 ساعــــت 22:39نویــــسنده نیلوفر

از راه کـه آمـدی،
ابـر ها را به اینـجا دعـوت کـن؛
یـک نفـر از تـشنگی فنـچ هـا خسـته اسـت..
یک نفـر دلـش "بـــــــاران" میخواهـد!

**** 


هميشه همين است

تومي روي
درغبارراه گم مي شوي
                      
بي كه پياله ي آبي نوشيده باشي
من مي مانم
درازدحام عابران له مي شوم
بي كه تشنه گي ام را
                    
كسي ديده باشد.

هميشه همين است
تومي روي سمت خواب هاي آسمان
من مي مانم
      
درحسرت يك سلام آشنا.


حالابيادوباره سكه بيندازيم
شايداين بار
من براي چيدن شكوفه هابروم!


 

+ تاریـــــــخ 90/11/16 ساعــــت 19:7نویــــسنده نیلوفر

تو را

خدا نمی خواهد که برگردی

وگرنه

آمدن نه بال می خواهد

نه کفش و عصای آهنین!



+ تاریـــــــخ 90/11/16 ساعــــت 18:17نویــــسنده نیلوفر

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !


+ تاریـــــــخ 90/11/12 ساعــــت 20:5نویــــسنده نیلوفر